اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"

   

رفتار امام صادق‏(علیه‎السلام) در مرگ فرزندش

امام صادق(علیهالسلام) هرگاه از كسى ناسزا و دشنامى مى‏شنیدبه جایگاه ‏نمازش مى‏رفت و ركوع و سجود بسیار انجام مى‏داد و فراوانمى‏گریست و از خداوند براى كسى كه دشنام و ناسزایش گفته بود، طلب ‏آمرزشمى‏كرد.

اگر دشنام‏دهنده از خویشان نزدیكش بود، با دادن پول با وى رابطه ‏برقرارمى‏كرد و به الطاف و نیكیهاى خویش مى‏افزود و مى‏فرمود: من ‏دوست‏ دارمخداوند بداند كه من گردنم را در برابر خویشانم فرود مى‏آورم ‏و به سوىآنان شتاب مى‏جویم پیش از آنكه از من بى‏نیازى جویند.

امام خدمتکارش را در پى كارى فرستاد. زمانى گذشت و نیامد. امام در پى ‏اوروانه شد و ناگهان او را یافت كه در گوشه‏اى خفته است. آن‏ حضرت‏ آمد و دركنار او نشست و شروع به باد زدنش كرد همین كه خدمتکار بیدار شد امام به اوفرمود: فلانى


 

 

این چه كارى است روز و شب مى‏خوابى. شب از آن تو باد و روز سهم ماست از تو!!

اگر این داستان كوچك را به وضع اجتماعى آن روزگارىكه با بردگان ‏مانند حیوانات رفتار مى‏شد و به مجرد اینكه خطایى از آنانسر مى‏زد به ‏باد كتك گرفته مى‏شدند، اضافه كنیم به ابعاد كمال والاىانسانیّت در قلب بزرگ آن‏ حضرت پى خواهیم برد.

روزى آن ‏حضرت، خدمتکار عجمى خود را در پى کاری بیرون فرستاد چون غلامبازگشت نتوانست خوب به امام پاسخ گوید، زیرا كاملاً نمى‏توانست به زبانعربى سخن بگوید، امام صادق(‏علیهالسلام) به جاى آنكه ‏مطابق رسم معمولزمان خویش، بر سر وى فریاد كشد و او را از خود براند، قلب غلام را تسكینداد و نگرانى و اضطراب آن را آرام بخشید. و به ‏وى گفت، تو زبانت درماندهاست اما قلبت درمانده نیست

آنگاه افزود: "آزرم و پاكدامنى و ناتوانى (ناتوانى زبان نه قلب) از ایمان است."

امام صادق(علیهالسلام) خانواده خویش را از این كه براى رسیدن به پشت بام،به ‏جاى پلكان از نردبان استفاده كنند منع كرده بود. روزى وارد خانه شد ودید یكى از افراد خانه كه بچه آن ‏حضرت را بزرگ مى‏كرد بالاى نردبان ‏استو كودك هم در آغوش اوست. همین كه چشم كنیز به امام افتاد ترسید! و زانوانشبه لرزه درآمد و كودك از دستش افتاد و مُرد.

امام صادق(‏علیهالسلام) سیمایش دگرگون شد و به جایگاه خویش بازگشت‏چون علت را جویا شدند، فرمود: من از مرگ بچه چهرهام دگرگون نشد، بلكه ازاین كه كنیز از من بسیار ترسید، ناراحت شدم. هنگامى كه امام ‏آن كنیزكترسان و هراسان را دید به وى فرمود: تو براى خدا آزادى، تو براى خداآزادى!!

آیا درخشش نور انسانیّت را در سیماى امام مشاهده مى‏كنید كه‏چگونه به خاطر ترس یك كنیز رنگ چهره‏اش دگرگون مى‏شود، امّا از مرگ فرزندكوچك خویش احساس اضطراب و اندوه نمى‏كند!

برخى از حاجیانى كه میان مكه و مدینه رفت و آمد مى‏كردند،خوابیدن در مسجدالنبى(‏صلى الله علیه و آله) را بر كرایه كردن محلى براى خواب، ترجیح‏مى‏دادند. یك بار یكى از آنان خفته بود و امام صادق در كنارش نمازمى‏گزارد. چون مرد بیدار شد كیسه پولش را نیافت. ناگهان متعرّض امام ‏كهنمى‏شناختش شد و به آن ‏حضرت گفت: تو كیسه پول مرا دزدیدى!

امام از او پرسید: چقدر پول در آن بود؟
مرد پاسخ داد: هزار دینار.

امام او را به منزل خویش برد و هزار دینار به وى داد.

مرد رفت و پس از چندى كیسه پول خود را كه در آن هزار دینار بود پیدا كرد. بنابراین پولى را كه از امام گرفته بود، با پوزش و عذر بسیار نزد آن‏حضرتآورد، اما ایشان از گرفتن پول خوددارى كرد و فرمود: چیزى ‏كه از دستانمبیرون آمد دیگر به سوى من باز نگردد!

مرد از نزد امام رفت و از مردم پرسید: این مرد كیس

ت؟ به او گفتند: او جعفربن محمّد است. مرد گفت: چنین كسى ناگزیر باید چنین‏ رفتارى داشته باشد

 

نظرسنجی

نظر شما در مورد سایت چیست؟

عالی - 0%
خوب - 0%
متوسط - 0%
ضعیف - 0%

كل آرا: 0
اين نظرسنجي به پايان رسيده است on: 14 نوامبر 2013 - 00:00

آمار بازدید کنندگان

mod_vvisit_counterامروز56
mod_vvisit_counterدیروز34
mod_vvisit_counterاین هفته499
mod_vvisit_counterهفته قبل1119
mod_vvisit_counterاین ماه3531
mod_vvisit_counterماه گذشته4782
mod_vvisit_counterکل بازدیدها267123

بازدیدکننده جاری : 31
آدرس آی پی : 54.81.232.54
,
امروز : 23, می, 2018

اوقات شرعی